تبليغاتX
سیب زمینی داغ

سیب زمینی داغ

"

" سکوت لُرنا " تکان دهنده است. نه. هیچ اتفاق خاصی درش نمی افتد. چرا می افتد. اتفاق های واقعی و بزرگ زندگی. به پیچیدگی مهاجرت. به بزرگی یک جنین توی رحم . به سختی یک عشق. به سادگی یک قتل. خب اما اینها برای یک تماشاگر می توانند بیخود باشند. اگر آمده باشد جلوه های ویژه ببیند. نه نبینید فیلم را اگر دنبال جلوه های ویژه اید. می خواهید بخندید ؟ خسته اید از اندوه های زندگی؟ نه. فیلم را پیشنهاد نمی کنم. شما را نمی خنداند. به اندازه ی زندگی ِ یک مهاجر واقعی است. زندگی یک مهاجر خنده ندارد. سکوت لُرنا از آن فیلم هایی است که من می روم برای دوباره دیدنش. که دیالوگ های بسیار کم اش را زمزمه می کنم صبح.. شب.. وقتی دارم توی خانه قدم می زنم. . عجیب است برای من که فیلمی بسیار واقعی.. سرشار از اندوه ، چطور آدم را به زمین امیدوار می کند.. با دیالوگ آخر ِ لورنا.. با شب بخیر اش.. آدم حس می کند دنیا با همه ی وحشی گری اش و همه ی آدم های دیوانه ی دیوانه اش جای امنی می شود.. یک روز... که لورنا از نطفه اش نمی گذرد.. که لورنا تا پای جانش می رود و نطفه اش را به بار می نشاند.. نطفه ی آزادی را..نطفه ی کرامت انسانی را.. و نطفه ی روزهای خوب را .. شب بخیر. "

اینها را چند روز پیش در فی.س بوک ام گذاشته بودم. برای اینکه آنهایی که مثل من هستند و علایق مشترک و از این حرفها ، بروند فیلم را ببینند. اهمیت فیلم در خیلی چیزهاست. اول از همه از ویژگیهای سینمای هالیوود جداست. همین برای من یعنی خوب. برای من که تقریبا نشده از فیلمی در سینمای هالیوود لذت ببرم . به جای این ، تا دلتان بخواهد از سینمای اروپا و آسیا لذت برده ام و کیف کرده ام. شخصیت های " سکوت لرنا " حاشیه ای و ضد قهرمان هستند. واقعی مثل خودمان. این هم یکی دیگر از ویژگی های دلنشین اش است. و بعد اینکه این فیلم خیلی خوب دنیای وحشی و متجاوز ِ روبروی یک مهاجر را نشان می دهد. من فکر می کنم مهاجران جزء دسته ای از انسانها هستند که خیلی مورد ظلم واقع شده و هنوز می شوند.برای خود من خیلی مهم تر است که اگر خواستم از گروهی دفاع کنم ، از آنها دفاع کنم تا فمنیستها مثلا.

و بعدترش اینکه فیلم توانسته قدرت پول را در دنیای مدرن نشان دهد. انگار که تمام مدرنیته را جوهری به نام پول تشکیل داده است.  ببینید فیلم را . ببینید .


پ.ن : مرده شور این بلاگفا را ببرند که اینقدر بدوی است ، هنوز نمی توانی به راحتی عکس درش آپلود کنی !




پ.ن : لینک توضیحی فیلم



برچسب‌ها: سینما
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط یلدا   | 

تجربه ام نشان داده که پست های اجتماعی بازخورد بسیار کمتری دارند نسبت به پست های شخصی. دیشب داشتم به این مساله فکر می کردم که چرا در دنیای بلاگرهای ایرانی اینطوری است ؟ یعنی چه چیز ِ زندگی شخصی نویسنده جالب و ارزشمند است که همه بیشتر به دنبال آن هستند. بارها دیده ام وبلاگ هایی که تنها از روابط عاشقانه شان می نویسند کار و بارشان می گیرد و معمولا پر خواننده اند. و صد البته آن هایی که مشکلی  بزرگ دارند و همه پست هایشان ناله و زجر است. آنها حتی بیشتر از دسته ی اول طرفدار جمع می کنند. یادم است بهاره رهنما در نمایش تراس از قول شخصیتش البته( که اسمش یادم نیست) می گفت مردم ، اینجا از بدبختی های یکدیگر کیف می کنند. حالا کاری ندارم که این جمله را نویسنده ی تراس از خودش در نیاورده و سالها بلکه قرن هاست اثبات شده و کاری ندارم که تراس کلن نمایش بیخودی بود ، به نظرم این جمله منشا ماست. تک تک مان از همین جمله شروع شده ایم. از همان روزهای اول مدرسه ، وقتی معنای رقابت را با آلودگی آموخته ایم. بعدتر در نگاه های مادران و پدرانمان. خاله ها و عمه ها وقتی مدام پشت آنی که خوشبخت است بد گفته اند و در آستانه ی فروپاشی زندگی اش ، سخاوتمندانه به یاری اش شتافتند و مدام سر اندوه برایش تکان داده اند و خدایشان را شکر کرده اند که جای آن مفلوک نیستند.

این قضیه مدتی است وبلاگ نویسی را در زندگی من کمرنگ کرده است. راستش از آدم جدید ها می ترسم. یعنی کلن یک فوبیا گرفته ام . تنها به آدم هایی که می شناخته ام  و دوست داشته ام اعتماد می کنم. هر آدم جدیدی که در کامنت دانی پیدایش می شود ، مرا بیشتر به سنگرم هل می دهد. خلاصه اش این که ما ملت مفلوکی هستیم در کل. قصه های عاشقانه را می بینیم و برق چشمهایمان را نشانشان می دهیم . حس می کنیم عاشق ها را بیشتر و راحت تر می شود دوست داشت که البته فرضیه بدی نیست. اما مساله اینست که بعد به شعر فروغ می رسیم و طناب می بافیم. طناب دار همه ی آنهایی را که از ما خوشبخت ترند. مدام در ذهنمان روز جدایی و بدبخت شدنشان را می بینیم و نفس راحت می کشیم  که آمده اند در سنگر ما. نمونه اش وبلاگ هایی اند که از زندگی زناشویی شان می گویند و بعدتر کارشان به خیانت و جدایی می رسد. و ناگهان آمار خواننده هایشان چندین برابر می شود.

زندگی من پر است از این کاش های ابلهانه و کودکانه. که ای کاش ملتی بودیم که از بوسه ها و خوشی ها شاد می شدیم. و با اندوه و غم گریه می کردیم. آیین های مذهبی مان به این شدت آسمان را آلوده نکرده بودند و تفریح مان نشده بود سینه زدن و اشک ریختن برای قصه هایی  غم انگیز که بدون آنها احساس خوشبختی نمی کنیم. ما راه را پیچانده ایم... راه را پیچانده اند برایمان و ما همه از همان جاده رفته ایم.. جاده ای که برایمان انتخاب کرده اند..

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 

خانه ی قدیمی کاغذ دیواری دارد. کاغذ دیواری هایی که سالهاست روی دیوارها ایستاده اند. بعضی شان از سالخوردگی کمر خم کرده اند و قرار نیست احیا شوند. چون مامان به شدت دنبال خانه ای جدید می گردد و ایمان دارد به زودی از اینجا می رویم. خانه ی قدیمی حیاط دارد. قبل ترش باغچه ی زیبایی داشت . حالا به جا ی آن یک انباری بزرگ ساخته اند. تنها گیاه باقیمانده از این اتفاق یک درخت کاج بسیار بزرگ است. پدر همیشه نگران اوست. می ترسد بعد از رفتن ما ، برای ساختن خانه ای جدید ، درخت را قطع کنند. ترس پدر بیجا نیست. اینکار را می کنند. اینکار را کرده اند. من با حیاط خانه پیوند عمیقی ندارم. کودکی ام شاید . پانزده شانزده سالگی ام نه. 
چیزهایی که یادم مانده اند این را نشان می دهد. یک بار روی پله های حیاط نشسته ام و با یکی از دوستهای آن وقت ها مشروب خورده ایم. یک بار دیگر هم روی تراس ایستاده ام و  گریه کرده ام. یادم نمی آید برای چه. یکبار هم روی پله ها عکس گرفته ام از خودم. چیز بیشتری یادم نیست. حیاط سالهاست مرده است. انگار.
خانه ی قدیمی اما هنوز زندگی دارد. نفس می کشد توی خواب های من. آقای او هرگز خانه ی قدیمی را ندیده است. دوست پسر های قدیمی دیگر دیده اند. توی خوابهایم اما با آقای او توی خانه ی قدیمی هستیم. از اتاق من تا آشپزخانه می رویم. روی مبل به هم می لولیم و توی اتاق من جلوی درخت اقاقیای بزرگ ِ پشت پنجره عشق بازی می کنیم. من از حافظه ام کمک نگرفته ام. بسیار به فراموشی سپرده ام سالهای دور را. از هفت هشت سالگی ام هیچ یادم نمانده. به جای آنها چسبیده ام به سالهای درد. سالهای اتفاق های بزرگ و نزدیک. خانه ی قدیمی را عاشق نبوده ام اما مدام می آید تا خوابهایم.گاهی که اخبار می خوانم و اخبار می بینم دلم برای کاج تنگ می شود. که بریده شده. که دیگر نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 

چند روزی بود که مشغول خواندن " بامداد در آینه " بودم. کتاب، خاطرات نور الدین سالمی بود در مورد شاملو. با اینکه تصویری که از شاملو نشان داده شده بود تصویر یک مرد خودشیفته و مغرور اما در عین حال دوست داشتنی است، داشتم از خواندنش لذت می بردم تا اینکه امروز بعد از نهار ، سرچی در اینترنت زدم و در سایت شاملو نامه ی آیدا را راجع به این کتاب پیدا کردم. آیدا این کتاب را افترا و دروغ خوانده بود و بعد نامه ای از نور الدین سالمی هم بود که گفته بود او به نشر باران در سوئد اجازه ی چاپ این خاطره ها را نداده و آنها سرخود چنین کاری کرده اند. خلاصه اینکه خواندن این نامه ها باعث شد دیگر لذتی از کتاب نبرم. خدا نکند آدم به چیزی شک کند دیگر نمی تواند مدت مدیدی باهاش کنار بیاید. بعد این قضایا کتاب را با خودم به دستشویی بردم. ( این عادت همیشگی من است و به نظرم هیچ جایی آرامش دستشویی را ندارد برای مطالعه ). صفحه ی آخر را فقط باز کردم و لحظه ی مرگ شاملو را خواندم. تصویر آیدا وقتی گل رز از باغچه چیده و روی سینه این مرد گذاشته نمی دانم چرا مرا یاد یکی از کارهای شوپن انداخت. شاید برای اینکه یک بار موقع گوش دادن بهش خوابم برده بود و خواب دیده بودم در سرزمینی پر از رز در حال قدم زدن هستم. از دستشویی که آمدم بیرون یکی از کارهای شوپن را گذاشتم و چمدان کنار اتاق را مرتب کردم. این جزء به ندرت زمان هایی بود که دل من به مرتب کردن جواب بله داده بود. بعد ترش نشستم روی تخت و کتاب " از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم " ِ موراکامی را شروع کردم. در مقدمه کتاب موراکامی گفته بود که در مجله ای مصاحبه ای خوانده با شرکت کننده های ماراتن. در آن مصاحبه ازشان پرسیده بودند مانترایی( ذکر و وردی که زمزمه می شود) اگرهنگام دویدن دارند بگویند. یکی از آنها گفته بود " درد اجباری است ، رنج کشیدن اختیاری است . " حالا این جمله آنقدر در زندگی من پر کاربرد است که بیست دقیقه است کتاب را بسته ام و مدام به همین جمله فکر می کنم.. عشق اینجا کنار من خوابیده است و از شنیدن نفس های منظم اش قلبم آرام است. . شاید برگردم به کتاب..

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 4 بعد از ظهر  توسط یلدا   | 

به جایی برسی که هفته ی قبل عید بی بو باشد برایت. از جنب و جوش این همه آدم توی خیابان ها شاد نشوی و به خیابان های تاریک شهر شوق نورزی که این روزها بیشتر از قبل بیدارند. به جایی برسی که بگویی خرید عید نمی خواهی. همین لباس هایی که داری خوبند. که زورت بیاید پول بدهی به نو شدن.که هی فکر کنی به زندگی که داری با عشقت می سازی.که فکر کنی به تنهایی و دست های کوچک ِ خانه تان جلوی ترکه ی بزرگ و زبر ِ تورم.

بعد لحظه ی تحویل سال که دلت می لرزد و اشک می آید پشت چشمهات بروی زل بزنی توی آینه و فکر کنی که کی دلت شد گاه ِ این همه اندوه ؟ ! آنهم نه اندوه خودت. همه اش بزرگ و از آن دیگران. از آن ِ خاکی که یک عمر پا به پای تو آمده و تو هر روز بیشتر خشک شدنش را دیده ای..

به جایی برسی که ندانی کجاست. نه مثل چند سال قبل که نمی فهمیدی مدرنیته و سنت کجای زندگی ات را گرفته اند و تو در کدام سویشان ایستاده ای.. نه این یکی مثل یک تناقض گنده باشد. که اندوه در لحظه های بارور ِ شادی ، به تو هجوم بیاورد و باز دلت بخواهد هی زنگ بزنی به دوستهای جان جانی ات. نه که بگویی سال نو مبارک و چنین و چنان. که پشت ِ صدایت بهشان بفهمانی " باشید. "  با همین شدت ِ خودخواهی. باشید برای من. باشید در روزهای من. شانه باشید برای غم و غصه هایم و خنده های واقعی ام را نگاه کنید وقتی کنارتان هستم. غم و غصه هایتان را عق بزنید روی من و خالی شوید و باشید. یک سال دیگر هم باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 

چند شبی می شود که خواب هایم عجیب و غریب شده اند. انگار قوه ی تخیل ام مست کرده باشد یا همچین چیزی. خواب هایی که می بینم پتانسیل این را دارند که هر چیزی را در خودشان بگنجانند. هیچ چیز دیگر غیر منتظره نیست. هیچ چیز باعث نمی شود دهانت باز بماند.انگار شده ام میازاکی و انیمیشن می سازم یا شده ام بولگاکف و رمان می نویسم یا رفته ام در پوست موراکامی و با ذهن خواننده ام بازی می کنم.این برای من ِ این روزها که به شدت کمتر از قبل می نویسم یه پوینت مثبت است.حداقل می دانم هنوز قوه ای به نام تخیل دارم که می توانم گاهی باهاش به دنیایی خود ساخته پرواز کنم. نمی دانم چرا اینجا نوشته هایم را نمی زنم دیگر. نمی دانم چرا میل به خواندن بقیه در من کم شده است. چیزی در این مجازخانه مرا عذاب داده است. هنوز نفهمیده ام چه چیزی. و این فقط به اینترنت بر نمی گردد. چند وقتی است که کتاب جدید موراکامی چاپ شده و البته تا آنجایی که اطلاع دارم هنوز در ایران ترجمه نشده . یکی از دوستهای مترجم ام شروع کرده به ترجمه ی کتاب. یک فصل اش را برایم فرستاده . با وجود عشق و ولعی که به کارهای موراکامی دارم هنوز نتوانسته ام پی دی اف ِ مربوطه را بخوانم. حالم بد می شود هربار بازش می کنم. دلم می خواهد کتاب توی دستهایم باشد. ورقش بزنم و هر از گاهی برگ هایش را بو بکشم.

از دنیای افسار گریخته ی خواب هایم اما راضی ام.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 

پنجره ها را باز کرده ام و هی سرفه می کنم. " میم " می گوید :" ببند خب آن لعنتی را . " گرم است. من می گویم.
حس می کنم چیزی در درونم شروع به آتش گرفتن کرده است. میم می گوید سرم گرم شده است. و می خندد. میم اینطوری است . وقتهایی که مست می کند هی می خندد. خودش هم نمی داند چرا. یکی دو بار یادم است وسط خنده های بی در و پیکرش به گریه افتاده. تاریکی شهر ریخته توی هال. نشسته ام وبلاگ می خوانم. از این یکی به آن یکی. دروغ پشت ِدروغ. خیلی هاشان را می شناسم. از خیلی نزدیک. نمی فهمم کدام یکی است. نمی فهمم طرف اینی است که توی نوشته هایش است یا آنی است که دیده ام و سال ها شناخته ام. طرف گند بالا آورده و دروغ را مثل نقل و نبات می جود ، توی وبلاگش از یار بی وفای دروغ گویش گله می کند.
میم فرو رفته توی مبل قرمز. گوشی اش را چسبانده زیر ِ چانه اش. دارد با دوست پسرش لاس می زند. لابد. ساعت را نگاه می کنم و دلتنگ می شوم. بوی دود ِ ماشین ها تا لبه ی مبل ها آمده.سرم گرم است . دستهام می لرزند. مثل همیشه . مثل روزهای همیشگی بعد از هشتاد و هشت . هشتاد و هشت ِ بزرگ. هشتاد و هشت ِ لعنتی. پ.روکسی فایر ام قطع شده. زنگ زده ام به طرف که تمدید اش کند. باید تا فردا صبر کنم. فکر می کنم این همان اینترنت ملی بود که ازش حرف می زدند. نه جی میل ام باز می شود نه بلاگ اس.پاتم نه می توانم سرم را بکنم توی شبکه های اجتماعی ام. دود ِ شهر ، تاریکی اش و صدای ممتد ِ بوق ها تا پس ِ کله ام بالا آمده. تهوع ، حس ِ اکنون ِ من است. دوست داشتم می شد روی همین لپتاپ بالا آورد و رسید تا آنطرف. می شد روی همه ی آنهایی که فیل.تر می کنند عق زد. چه آنهایی که سایت ها را می بندند و چه آنهایی که خودشان را فیل.تر کرده اند.دروغ پشت ِ دروغ. کلمه ها آلوده شده اند انگار. فکر می کنم کاش فلانی را نمی شناختم. کاش می خواندمش و فکر می کردم دختر از این ماه تر نمی شود. می خواندمش و هی تصویر می ساختم برای خودم. فکر می کنم ساعت چقدر کند می گذرد وقتی مست و پاتیل شده ای. فکر می کنم دنیای بدون پروک.سی فایر ، دنیای ملی ِ من بوی عق می دهد.. دراز می کشم روی زمین .ژوآن بوکوآ ( لپتاپم ) مثل گربه روی شکمم لم داده است. سرما دویده تا زیر ِ پوستم و تاریکی... خانه را گرفته است..

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 6 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 

سُرور از دوست های قدیمی مادر است. خانه اش ، خانه ی لحظه های خوش است. هربار آقای او اینجاست برنامه ای می ریزیم که سری بهش بزنیم. مثل گشتن در موزه ی خاطره هاست. دور تا دور خانه اش پر است از عکس هایی که آنقدر قدیمی اند و آنقدر گرانبها که برای من و آقای او به طرز ِ شیرینی غریبه اند. روی تک تک وسایلی که از سالهای قدیمی نگه داشته بوی دلتنگی و جذابیت نشسته است. سرور زیباست. در شصت و اندی سالگی اش. دیر ازدواج کرده است و شاد است. مادرم می گوید آن وقت ها که تازه ازدواج کرده بود بهش گفتم :" کاش شما دو نفر زودتر همدیگر را پیدا می کردید. "  مادرم می گوید سرور جواب داده " که برای خوشبختی یک شب هم کافی است. " مادرم زیاد خاطره می گوید. این خاطره اش اما همیشه اشک می آورد توی چشمهام. به همه ی یک شب هایی فکر می کنم که تجربه کرده ام. با ریشه هایم. و به یک دانه شب هایی که آرزویم است. بعدتر که فکر می کنم می بینم بارها فکر کرده ام به خوشبختی های بزرگ. به تکه های بزرگ ِ آرزوهایم. که گاهی بیش از اندازه بزرگند و مرا برای رسیدن، به نا امیدی کشیده اند. به شبی که حس کنم هوای خوشی ایران را گرفته است. از آن هوا هایی که درش می شود نفس کشید و آزاد خندید.چقدر فکر کرده ام که بعدش می شود مرد. تنها همان یک شب یک تکه ی بزرگ است گوشه ی آرزوهای من. به تک دانه شبی که در پاریس بگذرانم. در شهری که همیشه به من نزدیک بوده است. بی آنکه بخواهم. به شب ِ دور هم بودن. بارها حس کرده ام دوری با من پیوند خورده است. پیوندی عمیق. این همه سال توی رابطه ی عاشقانه ام مدام با دوری جنگیده ام و پا به پایم آمده است. و دوستهایم. آنهایی که قلب مرا به راستی ربوده اند همیشه از من دور بوده اند. و من برای دوست داشتن ِ آدمها زیادی احساساتی ام. سهمم شده عکس هایشان را نگاه کردن و وبلاگ هایشان را خواندن و صدایشان را از کیلومترها دورتر شنیدن. هیچ گاه نشده که همه را داشته باشم. بعضی شان را هنوز ندیده ام و اینطور تا انتهای قلبم رسوخ کرده اند. چونان که از قاب عکس های دیجیتال تا خواب هایم راه پیدا کرده اند. و من همیشه خواب هایم را به یاد آورده ام. گاه فکر کرده ام این حافظه ی لعنتی ِ من نمک شده بر زخم هام. تمام ِ کلمه های آدمها. دوستهام. همه ی اتفاق های اندوهناکِ این خاک. تمام ِ شاگردها. تمام ِ پست هایی که در وبلاگ ها خوانده ام و تکانم داده اند... و دردها... و دردها...همه جا خوش کرده اند در حافظه ام.

حالا از خانه ی سرور برگشته ام و دارم به صدای شاملو گوش می کنم. دلم نگرفته است. اما انگار در جست و جوی کلمه ای باشد بی قرار است. فکر می کنم ذهنم مشوش ِ آن یک شب خوشبختی هایی است که خواسته ام. سخت است آدمی را که  با واژه ی امید چپ افتاده است هل بدهی وسط ِ آینده. و من به گمانم هل داده شده ام...به همین سختی..

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 


پَرنتینگ تیپس* توی ذهن من بیشتر از آنچه که باید باشد ، هست.یعنی من نه بچه ای دارم نه قرار است حالا حالا ها داشته باشم.اما بخش تحلیلگر ذهنم که بسیار فعال است بخش مخصوصی دارد مال وقتی که قرار است بچه ای وارد زندگی ام شود. بچه ای که مسئولیت رشد و تربیت و کلا زندگی اش به گردن اینجانب است.مطمئنا هر پدر و مادری لحظه هایی داشته اند که در آن اعصاب و روان ِ فرزندشان را نشانه گرفته و بسیار بر آن تازیده اند. و این خب از آن طرف هم نا ممکن نیست و اصول هر رابطه ای خیابان دو طرفه ای است که وسطش کشیده اند و هیچ دو انسانی شبیه هم فکر نمی کنند و شبیه هم با مسائل برخورد نمی کنند و نمی شود در این خیابان گه گاهی تصادف رخ ندهد.توی این بیست سال و اندی از زندگی من این لحظه های شیرین کم نبوده اند. لحظه های شیرینی که در آن یک طرف دعوا قصد می کند با جویدن خرخره طرف مقابل منطق و حقی که طرف اوست را به اثبات برساند.توی همین بیست سال و اندی بارها رفتار پدر و مادر را زیر ذره بین گرفته ام. از روابط زناشویی شان که در خاطره هایشان چون قصه ی پر شور لیلی و مجنون است و حالا به نظر من کلمه ی عاشقانه درش نمی گنجد و ته تهش " مسالمت آمیز ِ حرصی " بهش می چسبد ، بگیر تا نحوه تربیت و رفتاری که جلوی بچه ها داشته اند.
و فقط اینها نیست. چشم من روی زندگی اطرافیانم نیز متمرکز شده. بارها وقتی دیده ام همسر ِ برادرم جلوی بقیه سر بچه اش داد می کشد یا الفاظی را به کار می برد که نباید به کار ببرد در حالیکه قلبم تیر می کشیده با خودم عهد بسته ام که یاد بگیرم در شرایط مختلف خودم را کنترل کنم و تنبیه بدنی ( حتی یک پس گردنی ) را چونان قتل در ذهنم بزرگ کرده ام که هرگز در آینده بهش دست نزنم و قول داده ام تا به این درجه نرسیده ام فکر بچه دار شدن به سرم نزند.صحبت هم کم نداشتیم. بارها نشسته ایم ساعتها حرف زده ایم با آقای او که اگر یکی بچه را دعوا کرد آن یکی با نقش ِ ناجی وارد میدان نشود و جلوی بچه هرگز دعوا نکنیم و وقتی بچه فلان کرد بهمان و فیلان و ...
اما اینها همه حرف است و حقیقت ِ زندگی نشان داده که می تواند بزرگترین نقشه ها را به چشم حرف مفتی بنگرد و آن را به تخ.مش نیز نگیرد. زندگی توی همین بیست سال و اندی نشان داده که قدرت عجیبی بر اعصاب و روان ِ آدم دارد و محیط و هزار کوفت و زهرمار ِ دیگر همه دست اندرکاران ِ این بازی کثیف اند تا تو را تبدیل کنند به آدمی که هرگز فکرش را نمی کردی.
ته ِ همه ی این حرفها اینست که من از آن آدمی که هستم نمی ترسم اما گاهی وقتها پیش می آید که می ترسم از آن آدمی که قرار است بشوم.. 


* Parenting Tips
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط یلدا   | 


بعضی کلاسها زنده ام می کنند. وقتی اول کلاس می پرسم چه خبر و خبرای روز و تحویلم می دن. می فهمی گلدن گلوب و دیدن و بعضی هاشون ضبطش کردن. وقتی می بینی چشماشون برق می زنه از شادی وقتی از عکس گلشیفته رو جلد ِ فیگارو حرف می زنند. احساس زندگی می کنم و امیدوار می شم به این لجنزار ِ ساکن. بعضی کلاسها بر عکس ِ اینان. دقیقا برعکس. حس می کنی نشستی بین یه مشت جنازه . انگار سالهاست مردند. نه چیزی خوشحالشون می کنه نه چیزی باعث اندوهشون میشه. آدم بدون این دو تا حس چطوری می تونه آدم باشه؟ اوایل فکر می کردم هرچقدر گه باشن من می تونم تغییرشون بدم. می تونم فضای کلاس و جوری بچینم که لبخند زدن یادشون بیاد و لذت بردن از دقایق از خاطرشون بگذره. بعدتر فهمیدم نه. این یه تئوری مطلق نیست. این یک دکترین نیست واسه همه جور آدم ! بعضی هاشون مبارزه می کنند. با خوشی. با لبخند زدن. با یادگیری . توی این چند سال تدریس زیاد نبودن آدمایی که دچار مرض ِ مردسالاری ان و مایل به نشون دادنش هم هستن. اما بودن. چند تایی از اونها هنوز تو خاطرم هستند. لبخندهای کج و نگاه های تحقیر آمیز . امروز عکس گلشیفته رو نگاه کردم و احساس کردم تمام اون لبخند های کج شکستند و دل خیلی ها آتیش گرفته. احساس ِ امید و افتخار دوباره اومد اینجا. نشست روی صفحه مانیتور. هوا هم سرد و زمستانی است . و اینجا مشهد است ! یک شهر ِ مقدس ِ متروک !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط یلدا   |