" هر انسان خدایی در جامه ی بدلی است که خود را به دیوانگی می زند . " خودش رامی اندازد روی تخت . هزار کیلومتر آنطرفتر می پرسد : " اینی که خوانـــــدی را چه کسی
گفته ؟ "
می گویم : " امرسون . چرا باز اینطوری نفس می کشی ؟ تب ؟ سرماخوردگی ؟ خستگی؟
دلتنگی ؟ "
می گوید : " همه اش با هم . "
باهام حرف می زند . من می روم پشت پنجره. پرده را پس می زنم . اسپری " آژو " را
گذاشته ام پشت پنجره. روی لبه ی باریک. که نزند. که بوی تندش اتاق را پر نکند.
او حرف می زند و من به سین فکر می کنم که اگر بود می گفت : " اسپری چیز مزخرفی
است. پول داشتم همه ی اسپری های ایران را می خریدم می فروختم به طالبان. با پولش گل
می کاشتم. "
شیراز گرم است. پنجره ها را باز کرده ام. دارم سالاد درست می کنم. سین میز می چیند.
گپ می زنیم. می خندیم. زیاد.
سین میز را چیده است. برای من. گونه ام را می بوسد. کوله پشتی اش را می اندازد روی
شانه هاش. بهش می گویم : " کلیدهات و بردار . شب میرم کافه. " توی پله ها
می گوید: " دیر می آیم. وقتی می آیم که آمده باشی. " در را می بندم.
هر کسی می تواند استعاره بگوید و کوه کوه معناهای جورواجور پشت حرفهاش پنهان کند.
سین را یکبار دیگر می بینم. بدنش را. صامت. پر است از استعاره های گنگ.
استاد سنجرانی از خودکشی سینا می گوید. یاد سین می افتم. او از حرفهایی که به سینا
زده تعریف می کند. حرفهای تاثیر گذاری که نتوانسته اند تاثیری بر تصمیم سینا بگذارند.
یاد سین می افتم. من هیچ وقت از این حرفها بهش نزدم. یک روز وسط " ستاره فارس " زل
زده بودم به چشمهای عروسک پشت ویترین. سین دستش را حلقه کرد دور دستم
گفت : " فلانی را می شناسی ؟ یک ماه پیش خودش را کشته است . " زل زده بودم به
عروسک گفتم : " عجب ! حتما دلیلی برای خودش داشته. چشمهای این را ببین شبیه
چشمهای واقعی اند. "
.
بهش می گویم ": قرص خوردی ؟ "
"او " می گوید : " آره قرص جوشان . "
بهش می گویم : " قرص جوشان به درد عمه ات می خورد . پاشو Adult cold بخور. "
از دیشب به سرم زده. اینبار خیلی جدی تر از پیش. می خواهم حامله شوم. گوشه ای در من
هست. گوشه ای بیقرار. هربار به کودکم فکر می کنم این گوشه آرام می شود.
" او " می گوید : " اسم های کردی خیلی زیبان. رزگار هم قشنگ است. "
بهش می گویم : " نه. اینطوری هربار بچه ام را صدا بزنم یاد رزگار می افتم. بعد گوشه ی
دیگری ازم بیقرار می شود. "
خانواده اش می رسند. گوشی را قطع می کند برود به استقبالشان. ارتباطم با هزار کیلومتر
قطع می شود. "خوشی ها و روزها " را از کتابخانه می کشم بیرون. فکر می کنم کاش
مهدی سحابی می توانست ترجمه هایش را از آن دنیا بفرستد.
1
حقیقت اینست که من پیشبندم را خیلی دوست دارم و بدجوری حس می کنم در پاریس
هستم. اینکه بعضی ها با بوسه های فرانسوی یاد پاریس می افتند و من با بستن این
پیشبند ، مسئله ی عجیبی نیست و چیزهای عجیبتری هم در دنیا وجود دارد که بخواهد
فکر شما را درگیر کند.
دلم باران می خواهد که بروم بایستم پشت پنجره و دلم از تنهایی ام بگیرد.
2
شازده کوچولو را به فرانسوی می خوانم و لذت می برم. معنی خیلی چیزها را نمی فهمم .
خواندن کلمه های فرانسوی بهم آرامش می دهد . چند روز پیش عکس هایی از کره دیدم. از
جزیره ای که به نام جزیره ی عشق معروف است. تازه ساخته شده و تمام جزیره انبوه ِ
مجسمه های اروتیک است. و حرکات سک.سی روی تابلوهای راهنما حک شده.
یادم نمی آید چه سایتی بود. اگر عکس های ذخیره شده را می خواستید ، بگویید و ایمیلتان
را هم ضمیمه کنید.
چند شب پیش کفشی را می خواستم . سایز مرا نداشت. کفشی دیگر خریدم. در یکی از
مغازه های سجاد قیمت کفش ها باعث شد چند ثانیه ای به فروشنده نگاه کنم و لبخند بزنم.
گرچه تقریبا مطمئن هستم که پسرک هرگز استهزاء را در لبخندم کشف نکرده و احتمالا فکر
های همیشگی ذهنش را پوشانده است. دنیامان را که دیده اید؟ سال آینده همه دور یک
سفره خواهیم نشست. حتی پسرک جوجه تیغی ِ پشت ِ میز ِ مغازه.
آه یارانه های پدرسگ !
3
در Discussion دانشگاه ،موضوع بحث Dating است. خیلی از پسرها Bonus Night را بهداشتن رابطه ترجیح می دهند. در یکی از کلاس هام Discussion می گذارم . یکی از دخترها
می گوید تازگی ها پسرها زیادی به سک..س فکر می کنند برای همین من از شروع رابطه
می ترسم. باقی دخترها با داد و هوار موافقت شان را با او ابراز می کنند. یاد دخترخاله ی
کوچکم می افتم که هر بار با پسری دوست می شود مجبور به قطع رابطه اش می شود و
هربار دلیل اینست که پسرک 17-18 ساله بعد از یک هفته موضوع را به روابط جنسی
می کشاند.
گاهی فکر می کنم ما نیاز به جامعه ی مدرن را در خودمان حس می کنیم اما از آن بخشی را
بر می گزینیم که هنوز پیش نیازهایش را نگذرانده ایم و تنها به دلیل برچسب لذت که بر آن زده
شده محسورش می شویم بدون آنکه بدانیم درسی که پیش نیاز دارد را نمی توان آموخت ،
تنها می شود در آن رفوزه شد.
پ.ن :
اصطلاح Bonus night اولین بار در سریال"Friends" استفاده شد و بعد از آن به عنواناصطلاحی استاندارد وارد زبان انگلیسی شد. این اصطلاح یعنی برگشتن دو نفر به
همدیگر (که قبلا رابطه ای داشته اند و از هم جدا شده اند ) و گذراندن یک شب .
تنها س.ک.س .
امروز روز عجیبی بوده است. صبح قرار بود با " ژ " برویم دانشگاه. بیدار که شدم سردردیعجیب احاطه ام کرده بود. حس می کردم چشمهایم باد کرده اند و درد از پیشانی ام به طرف
پایین در حرکت است و گاهی دستهایش را دور گلویم حلقه می کند. به " ژ " گفتم که
نمی آیم و در میان درد حس کردم چقدر دلم برای این دختر تنگ شده. بعد یاد " او " افتادم.
چند روز پیش حدود ساعت نه و چهل دقیقه با " ژ " ایستاده بودیم و دختران زیبای دانشگاه را
دید می زدیم. بماند که چه حرفهای کثیفی بینمان رد و بدل می شد. " او " زنگ زد و پرسید
چه می کنی. من هم با جزئیات برایش تعریف کردم. " او " کمی ساکت ماند . بعد گفت نکند
علایقت تغییر کند ! فکر می کنم دیگر نباید دور باشیم.
تصور قیافه ی جدی و در هم رفته اش باعث شد تا شب بخندم.
به صبح ِ امروز برگردیم. سردرد عجیب کار خودش را کرد و باعث شد مهمانِ همیشگی به
درد هایم اضافه شود. تهوع !
چند باری بالا آوردم و هر بار فکر کردم چرا من اینقدر از این عمل لذت می برم. وقتی بالا
می آوردم دچار ضعفی می شدم که تمام تنم را می گرفت و باعث می شد بلرزم. این حالت
مثل یک ار.گ.اسم بهم لذت می داد. آه اما فقط این لذتها نبودند. این سردرد لعنتی باعث شد
تا هفت ِ بعدازظهر روی تخت افتاده باشم و دقیقه به دقیقه از احساس زندگی کردن پرتر شوم.
و بعد از هجوم این احساس بدلیلِ ناتوانی ام درد بکشم.
امروز فهمیدم اگر فلج شوم ممکن است به خودکشی فکر کنم.
فردا امتحان " داستان کوتاه " دارم. یکی از داستان هایی که امروز داشتم با دقت می خواندمThe Story Of an Hour بود.( Kate Chopin )
زن در این داستان از شنیدن مرگ همسرش در تصادفی احساس رهایی می کند و در انتها
وقتی همسرش به خانه بازمی گردد و معلوم می شود که اشتباهی در اسم مردگان پیش
آمده ، زن از دیدن همسرش سکته می کند و می میرد. دکتر علت مرگ زن را شادی شوک آور
او بخاطر زنده ماندن همسرش اعلام می کند.
از آنجایی که داستان در قرن 19 اتفاق افتاده ، فضای مردسالارانه ی زندگی ، احساس زن را
توجیه می کند. اما من همیشه به این فکر دچارم که این فضا هنوز به اتمام نرسیده است.
حتی در کشورهایی که فکر می کنند خیلی برابری ها وجود دارد ، هنوز مردها احساس
مدیرگونه ای بر زنها دارند . گاهی فکر می کنم این احساس اصلا قرار نیست تغییری کند. و فکر
می کنم این احساس خیلی مربوط به ارتباط جنسی است. فاعل بودن مرد در این ارتباط باعث
می شود در خیلی موقعیت ها همچنان فاعل باقی بماند . من هنوز نمی توانم درک کنم این
رفتار مدیرگونه بد است ، نباید باشد یا لازم است یا باید کنترل شود یا بعضی ها شورش را
در آورده اند یا بعضی ها برعکس از بس این رفتار را ندارند مثل سیب زمینی بی ریشه یا چیزی
بدتر از این هستند !!!
همین الان که دارم اینها را تایپ می کنم ایمیلی به ایمیل های بیخود یاهو باکسم اضافه شد.
کسی می داند چطور می توانم از شر ِ هزاران ایمیل بی پدر و مادر که نمی دانم بر اساس
کدام اشتباه برایم ارسال می شوند ، راحت شوم ؟
همچنان جی میل و گوگل ریدر را می پرستم !
پ.ن :در بحث قبلی خیلی حرف داشتم که بزنم اما ترجیح دادم با هم بحث کنید و دخالت چندانی
توی حرف ها نداشته باشم. کاش رزگار کمی صبورانه تر کامنت ها را می خواند و سه نقطه
کمی کمتر قبای پدربزرگی اش را بر شانه می انداخت.
سه نقطه جان ! من همچنان روی حرفم هستم ! تو از دیار پیامبرخواهی آمده ای.
پ. ن 2 :
هرکس سردرد را تجربه نکرده ، حق ندارد فکر کند این عکس شوخی است !
این حق توسط خداوندگار یلدا از ایشان گرفته می شود !
امروز صبح هزاربار به احسان فکر کردم. ساعت نه که گوگل ریدر را چک کردم هنوز خبری ازاعدامش ثبت نشده بود. ساعت چهار رسیدم خانه. همین که گوگل ریدر باز شد فهمیدم
احسان حالا فقط یک نام است که در خبرها تکرار می شود.
ساعت پنج صبح. اعدام. به جرم محاربه و قیام مسلحانه !
.
به عکسش نگاه می کنم. به چشمهای معصومش. به کودکی که پشت پیشانی اش پنهان
شده. با خودم می گویم اسلحه چطور توی دستهای پاک اش جای گرفته بودند؟
بعد به کردستان فکر می کنم. به آن خطه ای که برای من همیشه نامی مقدس بوده است.
بخاطر روحیه ی مردمانش و بخاطر زیبایی های طبیعی اش.
بین فایل های کامپیوتر می گردم. یادم است که ماه ها پیش تصاویری در مورد اعدام ذخیره
کرده بودم. فایل ها را پیدا می کنم. نام " شمع آجین " برای بار هزارم توجهم را جلب
می کند. فایل را باز می کنم. شمع آجین نوعی اعدام است که در گذشته صورت می گرفته و
به صورت شکنجه و مرگ تدریجی انجام می شده است. در این نوع ، روی بدن متهم سوراخ
های متعددی ایجاد می کردند ، بعد شمع توی سوراخ ها می گذاشتند و روشنشان
می کردند. گرچه لازم نمی بینم که بگویم ، خیلی از زندان ها هنوز به شمع آجین و متد های
دیگر مجهز هستند.
نوع دیگری که منسوخ شده ، سوزاندن در آتش بوده است که مرا بی درنگ یاد ژاندارک و
ژان هوس می اندازد. ژان هوس را که استاد دانشگاه پراگ بود در حالی در آتش سوزاندند که
حتی به اندازه ی یک کلمه به او اجازه ی دفاع نداده بودند.
این نقشه ، نشانگر خیلی چیزهاست. در نقاط آبی کسی اعدام نمی شود و این شیوه ی
مجازات به طور کلی منسوخ شده است. در نقاط سبز اعدام منسوخ شده اما در شرایطی
استثنایی مثل جنگ صورت می گیرد.
در نقاط نارنجی اعدام همان حبس ابد است و انجام نمی شود.
اما در نقاط قرمز هنوز ، گرفتن ِ حق حیات یک انسان مجاز شمرده می شود.
ما قرمزیم. نه تنها قرمز هستیم که در مقام دوم هم قرار گرفته ایم. بعد از چین ما بیشترینتعداد اعدام را داریم. نه تنها به دار می آویزیم که هنوز سنگسار هم می کنیم.
امروز وقتی آن زن های بسیجی را می بینم که رفته اند جلوی سفارت با پلاکاردهایی که پر از
اشتباهات انگلیسی است ایستاده اند و می گویند آرش ح.جازی قاتل ندا است ، خنده ام
می گیرد.
با خودم فکر می کنم امروز بیشتر از هر زمان دیگری به آگاهی ِ ملی نیاز داریم.

آخ ! کلاس هام تمام شدند. حالا فقط جمعه ها مانده. این تعطیلی گرچه شاید حداکثر ده روزطول بکشد ، خیلی می چسبد. واقعا خسته شده بودم. مخصوصا از مسیری که باید هر شب
طی می کردم. از ترافیک . از هوای بی روح ِ شهر.
دلم می خواهد بروم سفر. اما به هیچ وجه امکاناتش را ندارم. دانشگاه و پول عمده ترین دلایل
هستند و البته کمبود دختر. چند روز پیش که وبلاگ آرزو را می خواندم خنده ام گرفته بود. آرزو
هم از همین موضوع می نالید. فکر کنم کم کم باید در وبلاگم در خواستی بنویسم و در آن از
تمامی دخترهای باحال و اهل سفر و فهمیده و اهل ادبیات یا حداقل شاخه ای از هنر و ایضا
خوش بر و رو دعوت کنم تا در مزایده ی دوست یابی من شرکت کنند ، شاید برنده ی
خوش شانس این برنامه باشند.
همین امروز صبح داشتم فکر می کردم یک هفته ای می شود که از دخترخاله ها بی خبرم.
حتی نمی دانم " مون " هنوز اینجا را می خواند یا نه. اما می دانم که علی رغم اینکه به
شدت دلتنگ شان هستم اصلا حال و حوصله ی خیابان گردی های بیهوده را ندارم. و هرگز
نمی توانم صدای ساسی مانکن و باقی سرخوشان ِ دنیای رپ را در چنین روزهایی تحمل
کنم.
بنابراین از خیر بیرون رفتن های دخترانه گذشته ام.
.
هـــــــــــــــــــــــی !
بغل می خواهم ، بزرگ ، چنان که چند ساعت ِ باقی مانده تا صبح را درش گم و گور شوم.