تبليغاتX
سیب زمینی داغ




امروز صبح هزاربار به احسان فکر کردم. ساعت نه که گوگل ریدر را چک کردم هنوز خبری از

اعدامش ثبت نشده بود. ساعت چهار رسیدم خانه. همین که گوگل ریدر باز شد فهمیدم

احسان حالا فقط یک نام است که در خبرها تکرار می شود.

ساعت پنج صبح. اعدام. به جرم محاربه و قیام مسلحانه ! 

.

به عکسش نگاه می کنم. به چشمهای معصومش. به کودکی که پشت پیشانی اش پنهان

شده. با خودم می گویم اسلحه چطور توی دستهای  پاک اش جای گرفته بودند؟

بعد به کردستان فکر می کنم. به آن خطه ای که برای من همیشه نامی مقدس بوده است.

بخاطر روحیه ی مردمانش و بخاطر زیبایی های طبیعی اش.

بین فایل های کامپیوتر می گردم. یادم است که ماه ها پیش تصاویری در مورد اعدام ذخیره

کرده بودم. فایل ها را پیدا می کنم. نام " شمع آجین " برای بار هزارم توجهم را جلب

می کند. فایل را باز می کنم. شمع آجین نوعی اعدام است که در گذشته صورت می گرفته و

به صورت شکنجه و مرگ تدریجی انجام می شده است. در این نوع ، روی بدن متهم سوراخ

های متعددی ایجاد می کردند ، بعد شمع توی سوراخ ها می گذاشتند و روشنشان

می کردند. گرچه لازم نمی بینم که بگویم ، خیلی از زندان ها هنوز به شمع آجین و متد های

دیگر مجهز هستند.

نوع دیگری که منسوخ شده ، سوزاندن در آتش بوده است که مرا بی درنگ یاد ژاندارک و

ژان هوس می اندازد. ژان هوس را که استاد دانشگاه پراگ بود در حالی در آتش سوزاندند که

حتی به اندازه ی یک کلمه به او اجازه ی دفاع نداده بودند. 





این نقشه ، نشانگر خیلی چیزهاست. در نقاط آبی کسی اعدام نمی شود و این شیوه ی

مجازات به طور کلی منسوخ شده است. در نقاط سبز اعدام منسوخ شده اما در شرایطی

استثنایی مثل جنگ صورت می گیرد.

در نقاط نارنجی اعدام همان حبس ابد است و انجام نمی شود. 

اما در نقاط قرمز هنوز ، گرفتن ِ حق حیات یک انسان مجاز شمرده می شود.

ما قرمزیم. نه تنها قرمز هستیم که در مقام دوم هم قرار گرفته ایم. بعد از چین ما بیشترین

تعداد اعدام را داریم. نه تنها به دار می آویزیم که هنوز سنگسار هم می کنیم.


امروز وقتی آن زن های بسیجی را می بینم که رفته اند جلوی سفارت با پلاکاردهایی که پر از

اشتباهات انگلیسی است ایستاده اند و می گویند آرش ح.جازی قاتل ندا است ، خنده ام

می گیرد.

با خودم فکر می کنم امروز بیشتر از هر زمان دیگری به آگاهی ِ ملی نیاز داریم.  







+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط یلدا   | 








آخ ! کلاس هام تمام شدند. حالا فقط جمعه ها مانده. این تعطیلی گرچه شاید حداکثر ده روز

طول بکشد ، خیلی می چسبد. واقعا خسته شده بودم. مخصوصا از مسیری که باید هر شب

طی می کردم. از ترافیک . از هوای بی روح ِ شهر.

دلم می خواهد بروم سفر. اما به هیچ وجه امکاناتش را ندارم. دانشگاه و پول عمده ترین دلایل

هستند و البته کمبود دختر. چند روز پیش که وبلاگ آرزو را می خواندم خنده ام گرفته بود. آرزو

هم از همین موضوع  می نالید. فکر کنم کم کم باید در وبلاگم در خواستی بنویسم و در آن از

تمامی دخترهای باحال و اهل سفر و فهمیده و اهل ادبیات یا حداقل شاخه ای از هنر و ایضا

خوش بر و رو دعوت کنم تا در مزایده ی دوست یابی من شرکت کنند ، شاید برنده ی

خوش شانس این برنامه باشند.

همین امروز صبح داشتم فکر می کردم یک هفته ای می شود که از دخترخاله ها بی خبرم.

حتی نمی دانم " مون " هنوز اینجا را می خواند یا نه. اما می دانم که علی رغم اینکه به

شدت دلتنگ شان هستم اصلا حال و حوصله ی خیابان گردی های بیهوده را ندارم. و هرگز

نمی توانم  صدای ساسی مانکن و باقی سرخوشان ِ دنیای رپ را در چنین روزهایی  تحمل

کنم.

بنابراین از خیر بیرون رفتن های دخترانه گذشته ام. 


.


هـــــــــــــــــــــــی !


بغل می خواهم ، بزرگ ، چنان که چند ساعت ِ باقی مانده تا صبح را درش گم و گور شوم.






+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط یلدا   | 







این خوک های لعنتی ...



حالش خوب نیست...                               از هم پاشیده ام







+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط یلدا  








خیارها را می ریزد توی سالاد. سالادمان دو نفره است. یک لیوان می گذارد روی میز .

من نشسته ام روی کابینت ها. کتاب می خوانم . گاهی بلند. گاهی زیر لبم. گاهی توی دلم. 

" مرگ مانند زندگی ، ضرب آهنگ ها ، فصل ها و نمو خودش را دارد.  امروز ما در آستانه ی

بهار هستیم. فردا سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد. "

حس می کنم چند روزی هست که  دلم پر از سوسن شده. برایش می خوانم . بلند.

نمی دانم پس ِ فکر های مردانه اش سوسنی کاشته ام یا نه.

آنفولانزای خوکی گرفته . دستم را می گذارم روی پیشانی اش. هنوز تب دارد. امروز اما خیلی

بهتر است. دیشب ، گوشم تا صبح بیدار بود. لحظه ای که نفس هاش نا میزان می شد

چشمهایم را باز می کردم. انگشتهام را می کردم لای موهاش. نفس هاش که میزان می شد

دوباره می خوابیدم. با گوش بیدار.

بهش می گویم یاشار دیشب با خانواده اش تماس گرفته. اوین است. بهم می گوید : " امید

داشتن توی روزهای سخت ، وظیفه است. " می دانم.

امید دارم. نه بخاطر اینکه وظیفه ام است. بخاطر اینکه تاریخ ِتکرار شده را هزاربار خوانده ام.

بهش می گویم : " مادر کاوه ، هربار خبری هست راه می افتد توی خیابان ها . دنبال قاتل

پسرش. می گوید خودش دیده چه کسی کوبیده توی سر کاوه. با چشمهای خودش دیده.

می گوید کافی است پیدایش کند. می گوید می داند که بر می گردد توی خیابان ها. می گوید

هرکسی به همان جایی که در آن معنا می گیرد بر می گردد. قاتل بر می گردد تا بکشد. تا

هویتش را بازیابد. بر می گردد تا بکوبد توی سر یک نفر دیگر. جلوی چشمهای مادرش. "


دست می کشد روی گونه ام. سرم را میکشد طرف خودش. سرم را می گذارم روی

سینه اش. می گوید : " انگار کاوه برادرمان بود. انگار ندا .. "

ساکت می شود. دستم را می برم بالا می گذارم روی چشمش. هنوز تب دارد.  کتاب را باز

می کنم. " در فقدان یا می توان پوسید یا می توان به اوج زندگی دست یافت . "

.

یک روز می آیم اینجا می گویم دیگر تمام شد.. بعد آدرس هایتان را می گیرم  برایتان مربای

گیلاس می فرستم.





+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط یلدا   | 





دلیل اینکه اینجا کمتر نوشته ام فقط گرفتاری ام بوده است.  این روزها در این گرفتاری ها حس

و حال رعیت ها را دارم که دارند در یک سیستم فئودالی برای اربابشان جان می کنند و در

انتها فقط مزد بخور و نمیری دریافت می کنند. این همه کلاس ، این همه سر و کله زدن با

زبان آموزها ، مخصوصا خانمها، ارزش این چندر غازی که می ریزند توی حسابت را ندارد. در

ترافیک که هستم همش به کنسرت ها و موزه ها و گالری ها و نمایشگاه ها و هوای آزادی که

بخاطر اینجا ماندنم ، از دست داده ام فکر می کنم. دیشب اول زد به سرم. حالم خراب بود.

نمی دانستم این حال خراب را به که بگویم. به سرم زد بروم کافه ای که عباس بر حسب

فرضیه باید آنجا باشد ، تا میانه ی راه هم رفتم اما یک لحظه فکر اینکه آنجا نباشد، مهمان

ناخوانده نخواهد ، اصلا چه کاری است و هزاران هزار دلیل دیگر باعث شد  دور بزنم و برگردم.

در ترافیک ملک آباد شکلم شبیه فحش شده بود بس که به مسئولین این ویرانکده فکر

می کردم. به هوش و ذکاوتشان که خیابانی که به خودی خود باریک است را برمی دارند یک

لاینش را به اتوبوسها اختصاص می دهند و بعد خط کشی را هم دست نمی زنند. ماشینها در

هم لولیده اند. قلبم درد گرفته است.  دست چپم را هی باز و بسته می کنم و دستم را

می گذارم زیر سینه ی چپم. بعد به این فکر می کنم که عجب تصویر اروتیکی به خیابان

ملانصرالدینی شان  بخشیده ام !

باشد که به جرم اخلال در ترافیک آنهم از طریق فسق و فساد مجازات شوم !



پ.ن :

 اینجا صحنه ای کوچک اما گویا از امروز (13 آبان ) خواندنی است . 

اینجا نیز. 





+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط یلدا   |