+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط یلدا
|
من یلدا هستم. قرار بوده اسمم آندروماک باشد . ( برگرفته از نمایش نامه ی آندروماک اثر راسین ). پدرم در جوانی اش عاشق شخصیت آندروماک می شود و عهد می بندد اگر دختری داشت اسمش را بگذارد آندروماک. من دیر می آیم. هیچ کس یادش نیست اسم من چه بوده. اسمم می شود یلدا. و زندگی ام در ادبیات گره می خورد. از کودکی. من از هوایی که بشود در آن نفس کشید خوشم می آید. خیلی وقت است اینجا را دوست ندارم. دوست نداشتن ِ شهری که در آن زندگی می کنم و کشوری که بخشی از آن هستم ، باعث شده اندوهی همیشه در گلویم گیر کرده باشد. تنها چیزی که بهش اعتقاد دارم هنر و عشق است. شاید هر دو یکی باشد. نمی دانم. از کتاب خواندن در سکوت ِ شب و تماشای فیلم هایی که از جنس من اند و موسیقی کلاسیک سرمست می شوم. از چسباندن بینی ام به پنجره ی سرد اتاق خوشم می آید و بسیار نا منظم ام. در فیلم " برکلی در دهه ی شصت " گفته می شود که تنها راه ِ موجود، زندگی کردن به شیوه ای است که می پسندی. و نه تلاش برای تغییر ساختار به روش مقابله ی مستقیم. من از این گفته خوشم آمده است. یک سالی می شود. چیزهای زیادی در دنیا هستند که من را دیوانه و سرخوش می کنند. و چیزهای زیادی هستند که غم را توی نگاهم می آورند اما برای شناختن من همین ها کافی است. وبلاگ اصلی من اینجاست : Http://sibzamini-dagh.blogspot.com